قهرمان ميرزا عين السلطنه
435
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نفر بچه كوچك وعده گرفته بود . اغلب كه بيكار مىشود عروسى عروسك مىكند . گاهى آدمهاى خوب كه حقيقت تماشا دارند دعوت مىكنند . . . « * » و ما مستفيض مىشويم . امروز يك نفر از آن آدمها بود . . . « * » نصير الدوله تا عصر بود . كتاب شاهنامه خيلى خوانده شد . هوا ابر بود [ و ] بسيار سرد . غروب حضرت و الا آن خانه تشريف بردند . دو شب در ميان غروب مىروند و صبح بسيار زود مراجعت مىفرمايند . پشيمانى سودى ندارد . با وجود بودن حمام . . . « * » در سرماى سخت آب سرد دستنماز گرفته نماز كردم . نيم ساعت . . . « * » از شب رفته سواره منزل آمدم . فردوسى خوب گفته : جهان آن نيرزد بنزد خرد * كه دانا ز بهرش همى غم خورد گر او غم نمايد تو شو كامجوى * مى آتش كن و غم بسوزان بدوى جهان باد و آن باده برگير شاد * كه اندر كفت باده بهتر كه باد همى خور مى از بن مخور هيچ درد * كه مى سرخ دارد رخ و درد زرد . زير كرسى نشستهام . هوا سرد است . روز خوشى بود . اما . . . « * » يكشنبه دوم جمادى الثانيه - ديشب خانهء حضرت و الا بودم . فخر الملك و شاهزاده والى بودند . خوش گذشت . عصر حكيم فوريه براى معالجهء شاهزاده والى آمد . چشمم را نشان دادم . فردا دو ساعت به غروب مانده قرار گذاشت خانهاش بروم كه با بعضى اسبابها نگاه كند و دوا بدهد . عصر يك ساعت منزل آمدم . شب مجددا خانهء حضرت و الا رفتم . دائى جانم با حضرات ديشبى بودند . لله الحمد خوش گذشت . دوشنبه 3 جمادى الثانيه 1309 - امروز روز تازهاى بود . تا حال كه بيست سال دارم نديده بودم . لله الحمد به خير گذشت . تفصيل از اين قرار است . بستن دكانها صبح با دائى جانم دكان ارمنيها رفتم . ماهوت جهت پالتوى آقاى عماد السلطنه مىخواستم . ماهوت را پسند كرده خانهء حضرت و الا آمدم . دائى جانم درب خانه رفت . نيم ساعت خانهء حضرت و الا بودم تا ميرزا على خان منشى آمد . برداشته به منزل آمدم كه عصر با ميرزا على خان خانهء حكيم فوريه بروم . حضرت و الا هم درب خانه رفته بودند . پياده صحبتكنان منزل آمدم . نيم ساعت از ظهر گذشته فتحعلى فراش آمد كه نواب عليه مىفرمايند از خانه بيرون نرو . پرسيدم چرا ؟ چه خبر است ؟ به زبان تركى گفت « شهر يقليپ بيربيرين » يعنى شهر به هم ريخته . هراسان بيرون آمدم . ديدم خانلرخان كه پول برده بود ماهوت را گرفته بياورد داخل شد . گفت تمام دكانها را بستهاند . جمعيت دستهدسته رو به ارگ و درب خانه مىروند . سادات و آخوندها در شهر پراكنده شده فريادكنان يا على يا علىگويان دكانها را حكم به جمع كردن مىكنند . من ترسيدم پولها را ببرند آمدم . با ميرزا على خان در اطاق نشستيم . حسين هراسان وارد شد گفت « اطاق نظام »
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .